در فیلم بسیار زیبای شبهای روشن به کارگردانی فرزاد موتمن، در صحنهای از فیلم دیالوگی بین استاد ادبیات و رویا رد و بدل شد که هنوز هم در ذهن من بسیار پررنگ باقی مانده است. در آن صحنه رویا که حسابی از دشواری زندگی خسته شده، خطاب به استاد میگوید که دنیای واقعی مثل دنیای داخل آثار ادبی زیبا نیست و خیلی با آن متفاوت است. استاد ادبیات پاسخ میدهد که “هدف ادبیات این است که دنیای واقعی ما هرچه بیشتر شبیه دنیای ادبیات شود”. من این پاسخ را خیلی خیلی دوست داشتم. واقعا اگر دنیای واقعی همچون دنیای ادبیات شود، دنیای بسیار جذاب و زیبایی خواهد بود. مثلا اینکه اگر مانند قصهها، محبت فراوان و بیقید و شرط بتواند سنگ را هم نرم کند، خیلی زیباتر و انسانیتر است از اینکه محبت بی قید و شرط کسی را پررو و مغرور کند و نرم را سنگ کند.
ولی به نظر میرسد توصیف اول مخصوص داستانها و قصهها و توصیف دوم بیانگر دنیای واقعی ماست. چرا که دنیای واقعی ما بیشتر شبیه توصیفات فلسفی شوپنهاور است تا توصیفات ادبی ویکتور هوگو. شاید هم مثل حرف آن استاد ادبیات، ادبیات آمده تا دنیای واقعی ما را بهتر کند. ما آنقدر دنیای زیبای داخل قصه ها را میشنویم تا دست آخر دنیای خودمان هم مانند دنیای قصهها زیبا شود. آنوقت دیگر دنیا نه دنیای تیره و تاریک شوپنهاوری، بلکه دنیای روشن و درخشان ویکتور هوگویی خواهد شد. اما دنیای ما هنوز هم از دنیای ادبیات دور است و ما وقتی در دنیای واقعیمان اندک زیباییهای ادبی را میبینیم، باور نمیکنیم که این قصه نبوده و واقعیت داشته است.
جوزف دومینیک پیستونه یک مامور مخصوص سابق FBI بود که بین سالهای ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۱، با نام جعلی دانی براسکو، وارد باندهای مافیایی در آمریکا شد. او برای اینکه بتواند اعتماد گروههای مافیایی را به خودش جلب کند، تحت آموزشهای فشردهی جواهرشناسی قرار گرفت و توانست خودش را به عنوان دزد جواهرات به گروههای مافیایی معرفی کند. این عملیات در ابتدا قرار بود که شش ماه طول بکشد، اما پیستونه که حالا دانی براسکو نام داشت، چنان عالی عمل کرد که عملیات چندین سال تمدید شد. دانی برای اینکه بتواند وارد گروههای مافیایی بشود، نیاز به یک معرف داشت.
او برای این کار توانست اعتماد یکی از اعضای مافیا به اسم بنجامین لفتی روجیرو را جلب کند و با او دوست شود. اما این دوستی خیلی زود به یک دوستی نزدیک و عمیق تبدیل شد. محبت لفتی به دانی براسکو که از هویت واقعی دانی براسکو هیچ اطلاعی نداشت، آنقدر بی حد و حصر بود که در گروههای مافیایی همه این دو را با هم میشناختند. لفتی حتی دانی را به عنوان ساقدوش خود در مراسم عروسیاش انتخاب کرد. لفتی مرتب دانی را به خانهاش دعوت میکرد و مدام به خاطر او با دیگران میجنگید تا به دانی آسیبی نرسد. دانی اما نه یک مافیای واقعی بلکه مامور مخصوص FBI بود و قصدش تنها جمع آوری اطلاعات راجع به باندهای مافیایی بود.

اما دنیای واقعی اینجا بیشتر شبیه دنیای قصهها شد و محبت بی حد و حصر لفتی نسبت به دانی، سرانجام او را نرم کرد. تا جایی که حتی او میخواست لفتی را فراری دهد و از دستورات FBI مبنی بر پایان عملیات نیز سرپیچی میکرد. او نمکگیر لفتی شده بود، درست مثل قصهها.
– ابا اباد