اَبا اِباد

دموکراسی، احساس یا منطق؟

دموکراسی، احساس یا منطق؟

با وجود تمام جنبه‌های مثبت دموکراسی، بایستی بدانیم که اساس دموکراسی منطق نیست، بلکه احساس است. اگرچه دموکراسی بهترین مدلی‌ست که تاکنون جوامع انسانی به خود دیده است، اما این یک واقعیت انکارناپذیر راجع به دموکراسی‌ست. اجازه دهید با بررسی چند حالت مختلف، به این موضوع بپردازیم.

فرض کنید دو نفر در یک انتخابات نامزد شده اند و وعده‌هایی راجع به اقتصاد ارائه می‌کنند. اصلا فرض را بر این بگذاریم که با یک دموکراسی واقعی روبرو هستیم که اتفاقا نامزدها را از بابت وعده‌هایی که می‌دهند، پاسخگو می‌کند. به این شکل این نامزدها نمی‌توانند هر وعده و وعیدی که دلشان خواست بدهند و ما مطمئنیم که این‌ها قرار است همین برنامه‌ای که ارائه می‌دهند را عملی کنند. پس حالا بحث به جای اینکه بر روی عملی شدن یا نشدن این برنامه‌ها متمرکز شود، بر روی این موضوع متمرکز می‌شود که آیا اجرای این برنامه‌ها، منجر به پیشرفت می‌شود یا نه؟

کدامیک از این برنامه‌ها وقتی اجرا شود، به نتیجه‌ی بهتری منتهی می‌گردد؟

حالا این سوالی‌ست که هریک از رای دهندگان از خود می‌پرسند. حالا دو نفر رای دهنده را در نظر بگیرید. یک نفر استاد اقتصاد دانشگاه است و اتفاقا احاطه‌ی خوبی هم به اقتصاد کلان و سیاست دارد و به خوبی می‌تواند خروجی برنامه‌ی هریک از دو نامزد انتخابات را تحلیل و پیش‌بینی کند. او که سال‌ها اقتصاد خوانده، می‌داند که تبعات هر تصمیم اقتصادی چیست. او می‌داند تنظیم بازار یا افزایش سن بازنشستگی و رشد پایه‌ی پولی و … هرکدام چه نتیجه‌ای را با خود به همراه دارد. او حتی می‌تواند کشورهای مختلفی که این برنامه‌ها را پیاده سازی کرده‌اند را هم نام ببرد و ساعت‌ها راجع به نتایج آن تصمیمات سخنرانی کند. نفر دوم رای دهنده، مثلا یک کشاورز در یک روستای دورافتاده است که اتفاقا در کشاورزی هم حسابی کارش خوب است و چند بار هم کشاورز نمونه شده است. او اصلا انسان ناتوانی نیست و بسیار هم در کارش موفق است. او وقتی برنامه‌ها و مناظره‌های این دو نامزد انتخابات را می‌بیند، اصلا سر در نمی‌آورد که معنی برنامه‌ی هرکدام از این دو چیست؟

او وقتی می‌شنود رشد پایه‌ی پولی، این اصطلاحات هیچ معنایی به ذهن او متبادر نمی‌کند. او فقط می‌بیند که یکی از نامزدها می‌گوید من قیمت خرید محصولات کشاورزی از کشاورزان را افزایش می‌دهم و آب و برق را مجانی می‌کنم و این قول‌ها حسابی او‌ را خوشحال می‌کند.

حالا چرا می‌توان گفت که دموکراسی بر پایه‌ی احساس است نه منطق؟

چون آن استاد اقتصاد دانشگاه و این کشاورز نمونه، هر دو در انتخابات یک رای دارند. اگر مبنای دموکراسی، منطق بود، بایستی این استاد دانشگاه رای بیشتری نسبت به آن کشاورز می‌داشت. چرا که او براساس یک استدلال ذهنی محکم‌تر‌ و مستدل‌تر در حال انتخاب نامزدی‌ست که برنامه‌ی بهتری دارد. اما کشاورز تحت تاثیر وعده‌هایی مثل گران کردن محصول کشاورزی یا مجانی‌ کردن آب و برق قرار گرفته است و بیشتر از اینکه منطقش بر تصمیم او حاکم باشد، احساسش است که بر‌ تصمیم او حاکم شده است.

اما حالا هیچکس نمی‌پرسد که منطق کدامیک از شما قوی‌تر است و کدام‌یک از شما دو نفر، رای موثرتری نسبت به دیگری دارید؟

به هریک از این دو نفر یک برگه‌ی رای تعلق می‌گیرد تا هر آنچه که خودشان می‌خواهند را برای آینده انتخاب کنند. پس معیار در این توزیع یکسان رای، منطق نبوده است، بلکه احساس بوده است و این منجر به یکی از ضعف‌های دموکراسی می‌شود: مردم عاری از منطقی که با احساس و با دموکراسی، به بدبختی خودشان رای می‌دهند.

– ابا اباد

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *