موکش امبانی اهل هندوستان، با ثروتی معادل ۱۱۳ میلیارد دلار، شانزدهمین فرد ثروتمند جهان و ثروتمندترین فرد قارهی آسیاست. کاخ او که در واقع یک ساختمان ۲۷ طبقهی به شدت مجهز و پیشرفته است، در خیابان آلتامونت بمبئی واقع شده و یکی از گرانترین خانههای خصوصی جهان است. اما برخلاف دیگر ثروتمندترینهای جهان، کمتر کسی اسم موکش امبانی را شنیده است. حتی تلاش او برای برپایی یک عروسی به شدت مجلل برای فرزندش و دعوت از سلبریتیترین سلبریتیهای جهان هم کارساز نبود و باز هم کمتر کسی او را میشناسد. نه به این خاطر که او ثروتش بادآورده است. اتفاقا او هم تلاش زیادی خلق کرده و چنین ثروت عظیمی دست و پا کرده است. اما یک مشکل وجود دارد. چند کیلومتر آنطرفتر از این کاخ عمودی، یکی از فقیرترین محلههای جهان با نام Dharavi قرار دارد. موکش امبانی در میان این جمعیت عظیم فقیر، مثل یک عنصر ناهماهنگ با جامعه دیده میشود. او تقصیری ندارد و فرض را میگیریم که تمام ثروتش از راه درست کسب کرده و جیب این مردم را هم نزده، اما کارش یک اشکال دارد و آن اینکه فقط ثروت خودش رشد کرده و جامعهاش همچنان فقیر مانده است.
اگر موکش امبانی در یک جامعهای مثل اروپا یا آمریکا یا حتی چین و ژاپن قرار داشت، ثروتش مانند ثروتمندان این کشورها خیلی به چشم میآمد. اما انگار او صاحب جزیرهی خوشبختی در اقیانوس بدبختان است. او کاخی دارد در میانهی زاغهها. او بالا رفته اما کسی را با خودش بالا نبرده است. غرض از طرح این مثال اینکه همین مساله راجع به متفکرین و فرهیختگان وجود دارد. یک متفکری را فرض کنید که در یک جامعهی بیفرهنگ تک و تنها افتاده است و برای خودش و برای جهان مینویسد. او حتی اگر کارش در کلاس جهانی هم باشد، باز هم عضوی از جامعهای به شدت ناهمگون به لحاظ فکری است و این ناهمگونی به شدت به چشم میآید. ما در همین دوران معاصر چهرههایی داشتهایم که حقیقتا در کلاس جهانی خودشان را نشان داده اند. اما کمتر کسی در سطح جهانی به سراغشان رفته است. نه به این خاطر که جهانی نبوده اند، بلکه به خاطر جامعهی ضعیفی که از آن برخاستهاند. محض مثال، بسیاری معتقدند که آثار بهمن محصص کمی از آثار پیکاسو ندارد. اما پیکاسو اسپانیاییست و بهمن محصص ایرانی.
یا مثلا آثار صادق هدایت، از دیدگاه بسیاری از متفکرین و نویسندگان، چیزی در سطح آثار فرانتس کافکا و ژان پل سارتر و آلبرت کامو است. اما آنها اروپایی بودند و صادق هدایت ایرانی. حالا چاره چیست؟ چاره این است که متفکر و اندیشمند، در خلال خلق آثار در کلاس جهانی، مدام به این فکر کند که جامعهی خودش را رشد دهد. اگر جامعهی خودش صد فرهیختهی واقعی دارد، او سعی کند که این صد را به هزار و هزار را به ده هزار برساند. او نمیتواند ثروتی که دارد را که البته اینجا از جنس داناییست، مانند موکش امبانی برای خودش نگه دارد. او باید بهرهای که از حقیقت برده را پیش از عرضه به جهان، به مردم جامعهی خودش عرضه کند و سعی و تلاش او متمرکز بر رشد جامعهای باشد که متعلق به آن است. وقتی که آن جامعه رشد کرد و در سطح جهانی سری توی سرها پیدا کرد، آنوقت متفکر کلاس جهانی آن جامعه هم، در سطح جهان شناخته و شناسانده میشود.
– ابا اباد