داستان اول :
حکومت آلمان نازی، در موضوعات اقتصادی و رفاهی، چنان موفق عمل کرده بود که تقریبا تا سال آخر جنگ، آب توی دل آلمانیها تکان نخورده بود. اگر کسی در آن دوره در آلمان زندگی میکرد، اصلا احساس نمیکرد که این کشور همزمان در حال جنگ با نصف دنیاست. براساس شواهد تاریخی، حتی به نظر نمیرسد که مردم آلمان تا پیش از سال پایانی جنگ جهانی دوم، مشکل خاصی برای زندگی در این حکومت داشته باشند. مثلا آنها با اینکه میدانستند، بلایی بر سر بعضی اقلیتهای کشور مثل یهودیها و کولیها آمده، این موضوع چندان برایشان اهمیت نداشت، چرا که بلا به خودشان نرسیده بود. بله آنها احتمالا به طور دقیق خبر نداشتند که چه بلایی بر سر یهودیها میآید. مخصوصا از این جهت که زندانبانان اردوگاههای کار اجباری و اردوگاههای مرگ، اکثرا از سایر کشورها بخصوص از اروپای شرقی بودند که ارتباط خاصی با جامعهی آلمان نداشتند. اما این برای آلمانیها خیلی راحت بود که ببینند همسایگان یهودیشان، یکی یکی ربوده میشوند. با این حال، شاید به این خاطر که این مشکل، هنوز مشکل خودشان نبود و مشکل همسایگان یهودیشان بود، با این قضیه مشکل حادی نداشتند و احتمالا آن را نادیده میگرفتند.
داستان دوم :
مدتی قبل جنجالی به پا شد که حالا میتوان اسمش را رسوایی سیم کارتهای سفید یا شاید به انگلیسی، the white simcard scandal نامید. اگر خبر ندارید، قضیه از این قرار بود که توئیتر ناگهان تصمیم گرفت که لوکیشن اتصال افراد به توئیتر را در اطلاعات عمومی پورفایلشان نمایش دهد. حالا مشخص شد تعداد زیادی از افراد فعال در این شبکه، لوکیشن ایران دارند و از داخل ایران به توئیتر متصل شده اند. این در حالیست که توئیتر سالهاست در ایران فیلتر است و افراد داخل ایران ناچارند برای استفاده از توئیتر، از فیلترشکن استفاده کنند. این نشان میداد که این افراد، بدون استفاده از فیلترشکن و با نوعی اینترنت آزاد یا همان سیم کارت سفید، به اینترنت متصلاند. کاربران به شدت فعال توئیتر، خیلی زود آمار این اکانتها را در آوردند. این موضوع بسیار عجیب و پارادوکسیکال بود. بعضی از این افراد به شدت مخالف آزادسازی اینترنت بودند، در حالیکه خودشان به اینترنت آزاد دسترسی داشتند. این موضوع مردم ایران را به شدت خشمگین کرد.
مقایسه و نتیجه گیری :
راستش خشم مردم راجع به سیم کارتهای سفید کاملا طبیعی، به جا و برحق است و این رسوایی که اتفاق افتاد هم خیلی خوب و به وقتش بود تا فرق دوغ و دوشاب مشخص شود. اما از مقایسهی این دو داستان یک بخش دیگر نیز بایستی روشن شود. اینکه طرف دیگر قضیه، سیم کارتهای سیاه قرار دارد. سیم کارت های سیاه متعلق به اقلیتهاییست که مدتهاست از کوچکترین ارتباطات محروم مانده اند و صدایشان به گوش هیچ کسی نمیرسد. آنها اساسا اینترنت و سیم کارتی ندارند که با دنیای آزاد ارتباط برقرار کنند و دربارهی مصائبشان بگویند. این اقلیت که همهی ما از وجودشان باخبریم اما به روی خودمان نمیآوریم، از بسیاری از امکانات محروماند. اما مساله این است که همانطور که وجود سیم کارت سفید ما را خشمگین میکند، وجود این سیمکارتهای سیاه نیز بایستی ما را خشمگین کند. ما نباید منتظر بمانیم که اول رنج به ما برسد و بعد اعتراض کنیم، بلکه بایستی از دیدن رنج دیگران نیز اعتراض کنیم. اگر چنین نکنیم، آن رنج و ستم رفته رفته گسترش یافته و بالاخره دایرهی سیاه بر ما نیز محیط خواهد شد. داستان اول یک اصل مسلم در جامعهی انسانی را به ما میآموزد که «رنج دیگری، رنج من است».
– ابا اباد