سرندیپیتی (serendipity) یعنی خوشبختی. اگر همسن و سال من یا بزرگتر از من باشید، احتمالا با شنیدن کلمهی سرندیپیتی یاد آن شخصیت کارتونی میافتید که شبیه دایناسورها بود و رنگ صورتی و چشمان بزرگ آبی داشت. نمیدانم نویسندگان آن انیمهی ژاپنی نیز منظورشان از انتخاب نام سرندیپیتی برای آن دایناسور، همان کلمهی خوشبختی بود یا نه. شاید هم منظورشان خوششانسی بوده است. به نظر من خوششانسی و خوشبختی با یکدیگر همراهند یا حتی میتوانم بگویم مترادفند. یعنی آدم خوششانس خوشبخت است و یا آدم خوشبخت، خوششانس است. من خیلی به شانس اعتقاد دارم. مثلا یک نفر که خوششانس است، با آدمهای خوبی آشنا میشود و آدمهای خوبی سر راهش قرار میگیرند و از این طریق احساس خوشبختی میکند.
اما شاید اکثر دانشمندان نیز شانس را معادل خوشبختی در نظر میگیرند. چرا؟ چون برای اختراعات و اکتشافات تصادفی و غیرمنتظره، کلمهی سرندیپیتی را استفاده میکنند. من معادل فارسی که برای این کلمه انتخاب شده را بسیار دوست دارم “بختیافت”. بختیافت به یافته یا دستاوردی اتفاقی و مفید و مثبت گفته میشود که جوینده به دنبالش نبوده و به صورت جانبی و اتفاقی بدست آمده است. مثل این داستانهایی که تعریف میکنند که طرف داشته زمینش را بیل میزده و روحش هم خبر نداشته که یک کوزه پر از سکهی طلا توی زمینش دفن شده و ناگهان بیلش خورده به کوزه و دیده یک چیزی لابلای خاک در حال درخشش است. بعد که خم شده دیده که به به، دچار بختیافت شده و بخت او را یافته و زندگیاش را از این رو به آن رو کرده است. بعضی از دانشمندان هم در تاریخ علم، اتفاقی بیلشان خورده به یکی از این کوزههای پر از سکههای طلا و بدون اینکه خودشان از قبل بخواهند، یک اکتشاف بزرگ را رقم زده اند.
یکی از این اکتشافات بختیافتی در دههی ۱۹۳۰ میلادی در آمریکا رقم خورد. در این زمان فیزیکدان آمریکایی کارل جانسکی به تازگی در آزمایشگاه تلفن بل استخدام شده بود تا منشا انواع تداخلات بر روی امواج رادیویی بین دو سوی اقیانوس اطلس را بیابد. او هم دست به کار شد و با ساختن یک آنتن دریافت رادیویی، مطالعه بر روی این تداخلات را آغاز کرد. او توانست منشا انواع تداخلات را کشف کند، به جز یک سیگنال که تقریبا هر ۲۴ ساعت به اوج خود میرسید و دوباره ناپدید میشد. او ابتدا شک کرد که شاید خورشید علت این تداخل است. اما بعد متوجه شد که این سیگنال دقیقا هر ۲۴ ساعت ثبت نشده، بلکه هر ۲۳ ساعت و ۵۶ دقیقه تکرار شده است. اما اگر تداخل مربوط به خورشید بود، باید مثل چرخهی خورشید، دقیقا هر ۲۴ ساعت تکرار میشد. چرا که خورشید دقیقا هر ۲۴ ساعت یکبار از مقابل آنتن او میگذشت.
جانسکی قضیه را با دوست اخترفیزیکدان خود در میان گذاشت و دوست اخترفیزیکدانش فهمید که بیل جانسکی به کوزهی پر از سکههای طلا خورده است. چرا که ۲۳ ساعت و ۵۶ دقیقه، طول واقعی یک روز است نه ۲۴ ساعت و این دقیقا زمانیست که اجرام نجومی ثابت مانند ستارگان یک بار از مقابل آنتن عبور میکنند. جانسکی با مقایسهی مشاهدات خود با نقشههای نجومی، دریافت که این سیگنالها زمانی به اوج خود میرسد که آنتن در مقابل متراکمترین قسمت کهکشان راه شیری قرار میگیرد.
اینجا اولین بار بود که ما توانستیم امواج رادیویی دریافتی از فضا را ثبت کنیم و به این شکل، فیلد مهم و ارزشمند اخترشناسی رادیویی (radio astronomy) متولد شد.
به این میگویند بختیافت و به کارل جانسکی میگویند خوشبخت. راستی بختیافت شما در زندگی چه بوده است؟
– اَبا اِباد