اَبا اِباد

کم‌حرفی کافی‌ست، حالا وقت حرف زدن است

کم حرفی کافی‌ست

شاید بد نبود اگر ما ایرانی‌ها سرمان به جایی می‌خورد و بسیاری از چیزهایی که از گذشتگانمان آموخته‌ایم، از یاد می‌بردیم. البته ما همین الان هم به خاطر عقب افتادگی عمیقی که نسبت به جوامع پیشرفته داریم، عملا سرمان به سنگ خورده است و فهمیده‌ایم که یک جای کار ما می‌لنگد. شاید این وظیفه‌ی مهم بر دوش متفکرین ایرانی باشد که در تعالیم گذشتگان بازنگری کرده و پیش از اینکه این تعالیم بیش از این به ما ضربه بزند، آن‌ها را هرس کنند و قسمت‌هایی که با روح زمانه سنخیتی ندارد را از این فرهنگ بزدایند. من برخلاف بسیاری از افراد، چنین نگاهی ندارم که گذشته عالی بوده و ما باید به فرهنگ گذشته‌مان بازگردیم. خیر اگر فرهنگ گذشته‌ی ما عالی بود، جایگاه ما در دنیای امروز تا به این اندازه پست نمی‌بود. بالاخره روزی ما باید تصمیم بگیریم و این لباس‌های کهنه و افکار مندرس گذشتگانمان را از تن درآوریم و خودمان را متناسب با جهان امروز بیاراییم.

خیلی از این مشکلات و تناقض‌ها بعد از مواجهه‌ی انسان با فرهنگ‌های گوناگون خود را نشان می‌دهد. محض مثال، در همین آلمان چندین مورد برای من پیش آمده که افرادی برای آموزش مطالبی ساده، ساعت‌ها وقت گذاشته و پیرامون جنبه‌های مختلف آن مسائل صحبت می‌کردند. آن اوایل وقتی در چنین شرایطی قرار ‌می‌گرفتم، خیلی زود طاقتم طاق می‌شد و مرتبا این پا و آن پا می‌کردم که طرف حرفش را زودتر تمام کند. با خودم مرتبا می‌گفتم این‌ها چرا یک موضوع ساده را اینقدر کش می‌دهند و اینقدر درباره‌‌اش حرف می‌زنند. چیزهایی که این‌ها دو ساعت درباره‌اش توضیح می‌دهند، من می‌توانم پنج دقیقه‌ای بگویم. این‌ها که بدیهیات است، تو به من اصول را یاد بده، این ریزه‌کاری‌ها به درد من نمی‌خورد. در یکی از این موارد، چندین بار وسط حرف شخص آموزش‌دهنده پریدم و گفتم که من این‌ها را می‌دانم، من این‌ را هم می‌دانم. این که خیلی آسان است.

این ریزه‌کاری‌ها را طی کار با این دستگاه یاد می‌گیرم. ناگهان آن شخص خیلی جدی برگشت گفت همین جزئیات ساده و همین ریزه‌کاری‌های به ظاهر بی‌اهمیت، فرق کار با کیفیت و کار بی‌کیفیت را نشان می‌دهد. من اگر اینها را به تو آموزش دهم، آنوقت می‌دانم که تو کارت را درست انجام می‌دهی و من می‌توانم به نتایجی که به دست می‌آوری اعتماد کنم. وقتی چند مرتبه‌ی دیگر چنین موضوعی برایم پیش آمد، مجبور شدم درباره‌ی این موضوع بیشتر فکر کنم. دیدم که وقتی ایران بودم، همین خلاصه صحبت کردن و خلاصه نوشتن و صرف نظر از جزئیات، کلی برای خودم‌ و دیگران مشکل ایجاد کرده است.

اما چنین‌ مشکلی از کجا نشات می‌گیرد؟ چرا ما علاقه داریم همه چیز را خلاصه کنیم و کمتر صحبت کنیم؟

بله وقتی اخلاق و ادبیات ما، ما را تشویق می‌کند که “کم گوی‌ و گزیده گوی چون دُرّ، تا ز اندک تو جهان شود پر” یا دیگری می‌گوید “صدف وار گوهرشناسان راز، دهان جز به لولو نکردند باز”، این می‌شود که متفکرین ما فکر می‌کنند نباید حرف بزنند و باید با انبر از دهان مبارک و تحفه‌شان یک کلمه حرف بیرون کشید. و این کاملا برخلاف روحیه‌ی علمی و فلسفی در دنیای امروز و به طور کلی برخلاف روح زمانه‌ی ماست که در آن سعی بر این است که مسائل مختلف با جزئیات کامل و به شکلی ساده بیان شود تا مخاطب به جای گیج شدن، به شناخت و آگاهی برسد.

این مساله حتی در درازمدت باعث شده که ما ایرانیان زبان مشترکی برای گفتگو راجع به بسیاری موضوعات نداشته باشیم. شاید آن توصیه‌ها برای گذشته خوب بوده، اما در زمان حاضر چیزی جز خسارت برای ما به بار نیاورده است.

تصویر:کم‌حرفی کافی‌ست، حالا وقت حرف زدن است

– اَبا اِباد

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *