نویسندهی بزرگ فرانسوی آنتوان دوسنت اگزوپری در اصل یک خلبان بود و این شخصیت که خلبانی جایی در آسمان گم شده و بعد به شکلی معجزه آسا و الهام بخش نجات مییابد، در اکثر کارهایش تکرار میشود. او جایی در کتاب زمین انسانها، داستانی را روایت میکند که خلبان و کمک خلبان در آسمان تاریک صحرا گم شدهاند و نمیتوانند مسیر را پیدا کنند. سوختشان در حال تمام شدن است و هیچکدام از ایستگاههای زمینی هم نمیتوانند مسیر درستی را به آنها نشان دهند، چون اساسا نمیدانند هواپیمای آنها کجای این پهنهی وسیع گم شده است. همه گیج و ویجاند، هم خلبان، هم کمک خلبان، هم ایستگاههای زمینی، هم فرودگاهها، هم خلبانان هواپیماهای دیگر در آسمان. اما ناگهان صدایی رسید که اگزوپری آن را اینچنین توضیف میکند:
[در همان ضمن ايستگاهها يك به يك سروكلهشان پيدا مىشد. صداهايى از ايستگاههاى «اقادير»، «كازابلانكا» و «داكار» با حرفهايى كه با نِری (کمک خلبان) مىزدم مىآميخت. ايستگاه بىسيم هريك از این شهرها، به فرودگاهها هشدار داده بودند. رؤساى فرودگاهها هم دوستانمان را باخبر كرده بودند. آنها هم انگار دور تخت آدمى بيمار حضور يافته باشند، رفته رفته دور و برمان جمع مىشدند. ابراز محبتى بيهوده، اما به هرحال ابراز محبت بود. توصيههايى بىثمر، ولى خيلى مهرآميز!
در اين موقع بود كه صداى تولوز به گوشمان رسيد. تولوز مبدأ خط هوايى كه در چهار هزار كيلومترىمان قرار داشت. تولوز ناگهان پريد وسط صداهاى دیگر و بىمقدمه گفت: «هواپيماى شما از نوع «اف…» نيست (مشخصات آن را فراموش كردهام.) – خب، بعد. – شما هنوز براى دو ساعت پرواز بنزين داريد. مخزن اين هواييما از نوع مخزنهاى استاندارد نيست. برويد به سمت سيسنروس.»]
آن صدایی که از تولوز به گوش رسید و آنها را نجات داد، صدایی نه صرفا از جنس محبتهای بیهوده و توصیههایی بیثمر، بلکه از جنس عقل (فلسفه و خرد) و تجربه (علم) بود که آن هواپیمایی که در تاریکی آسمان صحرا گم شده بود را به سلامت به مقصد امن رساند.
با درودی دوباره
ابا اباد